تبليغاتX
پریا -
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

برای پاسخ حست که صد سوالی بود

کتابخانه ی ذهنم همیشه خالی بود

نگاه کرد نخندید خیره شد به قلم

 نگاه زنده ی دفتر که روی قالی بود

و جان گرفت الفبـــــــــای درس  شما

وحس تازه ی شعری که این حوالی بود

غزل شروع پریــــــــدن و اوج یک دفتر

که جلد کهنه ی بازش به شکل بالی بود

دهن گشوده بود نگاهت و واژه می بلعید

فضای از تو سرودن چه قدر عالی بود

نگاه خسته ی دفتر به من و من به شما

وهر نگاه تو یک جمـــــله ی سوالی بود

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در یکشنبه 19 آذر1385  |
 
 
بالا