تبليغاتX
پریا
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

تقدیم به دوست وبرادرم جلیل صفر بیگی

وقتی کنار دفتر شعرش نشستم

دیدم که با اشعار او همسایه هستم 

رفتم کتاب حافظم را  پاره کردم

دیگر رباعیات او را می پرستم

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در جمعه 20 اردیبهشت1387  |
 

 

در حسرت لحظه ی به لب آمدنم

فریاد سکوت کرده تویه دهنم

از من همه واژه هافراری هستند

بوی بد لاشه می دهد پیرهنم

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در پنجشنبه 22 فروردین1387  |
 

بی رحمی این دره مرا خواهد کشت

یک آدم صد چهره مرا خواهد کشت

عشق آمده رخنه کرده در ابیاتم

این قاتل بالفطره مرا خواهد کشت

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در سه شنبه 7 اسفند1386  |
 

تقديم به روح پدرم

 

طوفان شدو آشيانه ام را انداحت

از روي لبم ترانه ام را انداخت

پيراهن شادي مرا باخود برد

پائيز درخت خانه ام را انداخت

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در چهارشنبه 28 آذر1386  |
 

سلام و باعرض پوزش از تاخیر چند ماهه من بعد از چند ماه یک تک بیت دارم که هر چه سعی کردم غزل شود نشد  حالا این بیت را مینویسم واز دوستان می خواهم  که با هم یک غزل ناب بیا فرینیم

برای باقی عمرم خریده ام قفسی

زمان مجال پریدن نمی دهد به کسی

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در سه شنبه 9 مرداد1386  |
 

ناخنـــــــک نزن خیالـــــم را

هی تلنــــــگر نزن به رویایم

لحظه ها را اگر که بفروشـید

با شما ها کنــــــــــار می آیم

 

عقربکها چقدر بـــــی رحمید

کــــــــاش لحظه ای نگهدارید

از سر و وضع رقصتان پیداست

بی شک از التماس بیزاریـــد

 

 

یک دقیقه مـــــخالفت می کرد

ثــــــانیه فرصتی به من می داد

تـــــوی این هیرو بیر و بل بشو

ساعت از روی دست من افتاد

 

 

ســـــاعت صفر باشکوهی شد

وقتی از پیچ و تــــــاب افتادند

ثانیه با دقیقه و ســـــــــــــاعت

تا که از التهـــــــــــــاب افتادند

 

چشمهــا را کمی که می بندم

باغی از ستـــــــــاره می بینم

با سبد از درخت رویـــــــاها

یک بغل ســــــــتاره می چینم

 

باصدای زنگ یک ســــــاعت

لحظه ها یکی یکی مـــــــردند

ساعتم را نــــــــــــگاه می کردم

عقربکها مرا کــــــــجا بردند؟

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در یکشنبه 10 دی1385  |
 

برای پاسخ حست که صد سوالی بود

کتابخانه ی ذهنم همیشه خالی بود

نگاه کرد نخندید خیره شد به قلم

 نگاه زنده ی دفتر که روی قالی بود

و جان گرفت الفبـــــــــای درس  شما

وحس تازه ی شعری که این حوالی بود

غزل شروع پریــــــــدن و اوج یک دفتر

که جلد کهنه ی بازش به شکل بالی بود

دهن گشوده بود نگاهت و واژه می بلعید

فضای از تو سرودن چه قدر عالی بود

نگاه خسته ی دفتر به من و من به شما

وهر نگاه تو یک جمـــــله ی سوالی بود

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در یکشنبه 19 آذر1385  |
 

 تقدیم میکنم به خدمت آقا بـــهار را

زیباترین ترانه ی هر انتــــــظار را

یک هفته بعد مثل همین هفته می شود

هفته به هفته خط زده ای این قرار را

من یک محال توی اتاقم کشـــــیده ام

تصویر مرد گمشده ای در غبــــــار را

صد جمکران همیشه به راهت سه شنبه ها

باید خلاصــــه کرد غــــــم بیشمـــار را

سجاده ام که نـــام تو را ذکر کرده است

بی تو چگونه ســـــــر بکند روزگار را

جمعه غروب می رســـــد و هم تو نیستی

هفته به هفته می کشم ایـــــن انتظار را

وقتی دلم برای شما تنگ مـــــی شود

یک کوره راه م کشم و یک ســـوار را

|+| نوشته شده توسط هوشنگ دیناروند در جمعه 3 آذر1385  |
 
 
بالا