به نام خدا
به سفارش دوستان عزيزم يكي از بهترين غزل هاي كتاب اخيرم بنام (زير قدم هاي ماه ) كه تقديم شده به حضرت امام رضا (ع)
لب های تو از صد شکرستان زده بیرون
دستان تو از سوره ی رحمن زده بیرون
هر صبح به تسبیح تو خورشید نشسته
از چشم ترت آیه ی باران زده بیرون
از خاصیت ذاتی فولاد بعید است
از پنجره گل های فراوان زده بیرون
از روسری دفتر اشعار سپید و
از هر غزلت موی پریشان زده بیرون
تا هند و سمرقند و بخارا و هرات و...
آوازه ی نام تو از ایران زده بیرون
دشتی پر آهو شد و پرواز کبوتر
از خانه ی خود شاه خراسان زده بیرون
به نام خدا
پس از غیبت طولانی با یک رباعی تقدیم به سهراب اعلام موجودیت می کنم
احوال خوش وخراب را می فهمید
سر منشاء هر سراب را می فهمید
پایش به طناب زندگی بسته نبود
سهراب صدای آب را می فهمید
به نام خدا
برای محرم که ماه زندگی کردن است
فرصت اگر می داد بهتر می کشیدم
از کوچه های بی غزل پر می کشیدم
مشک غزل را روی دوشم می گرفتم
در لابلای خیمه ها سر می کشیدم
در خلوت یک خیمه ی ماتم گرفته
گهواره ای را جای اصغر می کشیدم
قطعا برای تسلیت دادن به زینب
حتی شده یک نیزه کمتر می کشیدم
با استعانت از شعور واژه هایم
در ذهن های مرده باور می کشیدم
شاید اگر از آب کوفه خورده بودم
من هم به روی دوست خنجر می کشیدم
من شاعرم اما اگر نقاش بودم
یک عصر عاشورای دیگر می کشیدم
با خنده لب مرا بهاری می کرد
عاشق شده بود و بی قراری می کرد
پرواز برای آسمانش کم بود
باید که فرود اضطراری می کرد
سلام
باعرض پوزش از تاخير چند ماهه
آمده ام كه بمانم
تقديم به قيصرامين پور
سخت است كه يك تفنگ را درك كني
آرامش يك فشنگ را درك كني
همسايه ي رنج و درد بايد باشي
تا قيصر شعر جنگ را درك كني
چشمک زده بر دو چشم خیست فانوس
بگذار که این غریبه لنگر بزند
در ساحل آرام ترین اقیانوس
در شام حسین ستاره یعنی زینب
یک سینه ی پاره باره یعنی زینب
در شعر و سروده های عاشورایی
یک عالمه استعاره یعنی زینب
بعد از گذشت یکسال هنوز هم خانه بوی تو را می دهد پدر
در یک شب تاریک و در پائیز سردی
وقتی که بر گشتی نگاهم خیره کردی
دریا درون چشمهایت موج می زد
یک لحظه فکرش را نکردم بر نگردی
بگذار برای خانه راهی بکشم
در خلوت شبهای تو ماهی بکشم
بغضی سرطانی شده در حنجره ام
تصمیم گرفته ام که آهی بکشم
در حسرت لحظه ی به لب آمدنم
فریاد سکوت کرده تویه دهنم
از من همه واژه هافراری هستند
بوی بد لاشه می دهد پیرهنم
تقديم به روح پدرم
طوفان شدو آشيانه ام را انداحت
از روي لبم ترانه ام را انداخت
پيراهن شادي مرا باخود برد
پائيز درخت خانه ام را انداخت
